پایمال
تلخ کامان ،
به حریم شیرین او یورش بردند.
شکلکهای عبوس
به چهره هاشان کشیدند
و باور آنچه را که نبود ،
به دیده ها واداشتند
پرده ها را دریدند
حرمتها را شکستند
و آسان رها شدند.
تاریخ هم ابلهانه زیست !
آنگونه که دستهای سوگند شکن
زیرکانه روز را ورق زدند
و شب را نگاشتند
این چهره ها ، این دستها
چگونه به درگاه باور خویش می رسند؟
چگونه شرم ،
روح بیمارشان را
به مسلخ داوری نمی کشاند؟
چگونه غنودن پرواز ،
ذوق یکرنگی را
به لانه هاشان نمی خرامد؟
من اینک،
از کنکاش سایه ها بیزارم
از دستهای سفسطه باف دوران ،
از شوکران شب و روز ،
از سطور سیاه ناپاکیها می هراسم .
من
از آغاز می گریزم
و از پایان
دوباره به دام می افتم
کسی بگوید !
استناد این تله های مهر و موم را
چگونه به رسمیت بشناسم ؟!؟!