نگاه نیمه باز

 

بوی تو را می شنوم

اینبار

 یک رویا نیست، خوب می دانم

نیاز سوداگر نگاه نیمه بازی ست

که روزها و شبها

مستولی تصویرهای بی رمق واقعیت بوده اند

تو اینبار

یک حادثه نیستی

تو اینبار

طرح شکننده ی غرور بیهده ای

ومن

اتصال شیرین پنجه هایت را

از این ارتفاع گیج می چشم

پرتگاه ، سخت ، سست است

و توک آن پرستوی کوچک هم نجاتم نمی دهد

گامهای پاییزی تو را می شنوم

اینبار یک آرزو نیست ، خوب می دانم

او هم می داند

همان که گنجایش سکوت مرا تخمین می زند

همان که قدم گاه خانه مان را

با اشکهای خشکم می شوید...

تو اینبار

انتقام ثانیه های مرده نیستی

تو اینبار

گامی دوشادوش سایه ی لرزان جوششی

که از آن شامگاه شوم

تا این دم تار

از من حفره ای ساخت

تا زمزمه ها آه شوند

و باورها

کفن تیره سارم را بسوزانند

من امروز

آن همبازی سخت آزار نیستم

دستهای زبر بیگانگی

پیکر ترد مرا شکسته اند

و از من

جز وصله های خاطرات نیم سوخته

چیزی نمانده است

بازگرد!

بازگرد تا افسوس خاکستر را

در آخرین نفسهای مدفون ببینی

بازگرد!

بازگرد تا ترحم نگاهت دیگربار

اعتراف بخشایشم باشند

پیش از آنکه

 نگاه نیمه بازم بسته شود ...