ناگفته ها
با دلی پر از ناگفته ها
زمان را به التماس می نشینم
تا برگردد
و یا برخیزد
تا ذره ذره تهی شدنم را حس نکنم
تنها
این گوشه ی خالی
مردنم را با شوق سرابی
زنده می کنم
و بیهوده ، چشمم را به جاپاهای مانده
در غبار خاطراتم می دوزم
و چیزی نمی بینم
باور نبودنش سخت است !
و مرا قوت تکرار نیست !
و نه فرصتی برای دوباره بودن !
و سخت تر شاید
حسی که نباختم
اما
پشت خواب پلکش
ارزان که نه
آسان فروختم !
و امشب که صبرم مه آلود است
مشتی مچاله به فاصله می کوبم
و دیوار را نفرین می کنم
تا بریزد
و یا برشی به اندازه ی عبور
برایم بسازد
تا بگذرم
و ناگفته ها را نیز بفروشم
دریغ
که نه زمان می گذرد
و نه من !!!