شکوه

در این بزم خاکستری

انگشتان خسته ی من می رقصند

چشمانم ، مبهوت بهانه ای تازه است

تا روزهای آفتابی مرا غروبی کند

دیروز دوباره تکرار شد

برای من همه ی روزها دیروزی هستند

 

تکاپوی مولکولهای مرده ام را

در افول ستاره ها دیده ای؟

بهای فروش قطره های باران را می دانی؟

نه !

تو هرگز بارانم را از من نخواهی ربود

این تنها سهمم از تاوان آهی ست

 که هیچگاه نخواهی دانست

 

تو التهاب تازه ی زخمم بودی

و من امروز تو را فهمیده ام

این جهنم سرد

از شراره ی بی جان مرورت

دیگر نخواهد سوخت

ای کاش چنین موهبتی را

از من دریغ می نمودی

 

با تو ام!

تویی که

 تنها

می شنوی!

من از تو سریر آراسته

با هزاران درخت همیشه بهار

و عطر سرمست نهرهای روان

نخواسته بودم

من از تو

میوه های همیشه شیرین

باغهای انکار

نخواسته بودم

من از تو

تنها تکه ای کوچک

به اندازه ی یک کف دست می خواستم!

هیچ ترین پوچی که به یک اشاره ات میسر بود!

من از تو

اشاره ی انگشتان نادیدنی ات را می خواستم!

من از تو هیچ می خواستم!

هیچم را موجود کن اگر مهربانی !

 

اگر طوفانها از آن تو بود

نسیمی می خواهم!

اگر سنگها از آن تو بودند

مشت خاکی می خواهم!

اگر روح بزرگ از آن توست

نور راهی می خواهم!

تو تنها می شنوی

تنها می بینی

دستی می خواهم !!!