تسلیم

 

خواب زمستانی احساس قندیل بسته ام را

 کدامین بهار می شکوفد؟

دیگر از رقص شعله های موزون اشک

در تاریکی اتاق و

یک کرانه پیچ پیچ گرفته

لذت نمی برم

دیگر پرواز حلقه های پر ناز دود

چشمان خمارم را

خیره نمی کند

صدای به غم نشسته ی پر رازش

 دیگر

قلب خو گرفته ام را نمی طپاند

آری ...

این منم

امی تیس اینگاه

که در قصر آستیاژ پیر

تسلیم حکم کوروشی ست بزرگ

که در چرخه ی گذران بی منتها

 همیشه ناشناخته می ما ند ...