تسلیم
خواب زمستانی احساس قندیل بسته ام را
کدامین بهار می شکوفد؟
دیگر از رقص شعله های موزون اشک
در تاریکی اتاق و
یک کرانه پیچ پیچ گرفته
لذت نمی برم
دیگر پرواز حلقه های پر ناز دود
چشمان خمارم را
خیره نمی کند
صدای به غم نشسته ی پر رازش
دیگر
قلب خو گرفته ام را نمی طپاند
آری ...
این منم
امی تیس اینگاه
که در قصر آستیاژ پیر
تسلیم حکم کوروشی ست بزرگ
که در چرخه ی گذران بی منتها
همیشه ناشناخته می ما ند ...
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 17:56 توسط لیلا رضایی
|