شعر بی آهنگ

 

چرا آهنگ شعری

 بر دلم جاری نمی گردد؟

سرم می جوشد از شعر و

قلم یاری نمی گردد

اگر یاری کند دستم

دلم آهنگ می سازد

چو اسبی طاغی و سرکش

به روی سطر می تازد

هویدا می کند

اندوه چندین ماه سکوتم را

به آتش می کشد

بی نظمی سرد خطوتم را

دلم! بیدار شو!

فرمان بده ، بنگار!

بکش تصویر دردت را

تو در پندار

بگو از آنچه می ترسی

تو بی آهنگ

مشو درگیر این

قانون تنگاتنگ

به من رخصت بده

تا باز پر گیرم

سخن گویی تو را

آواز سر گیرم

قلم می لغزد و

خاموش می خیزد

ورق می رقصد و

مدهوش می ریزد

سرم می جوشد از شعر و

دلم یاری نمی گردد

چرا آهنگ شعری

بر قلم جاری نمی گردد ؟