بن بست

وقتی به انتها می رسم

تنها می شوم

به ابتدا چرخی می زنم

و فریاد نهانی را

در سکوت اشیاء قسمت می کنم

من دیوار می شوم

و دیوار من

و آنگاه

نگاه پنجره را می فهمم

لبخند در را می بینم

و شکوه ی سقف را می شنوم

همه جا من می شود

ومن ، همه جا

وقتی تنها می شوم

حضوری لطیف

در رگهای وجودم جاری می شود

و سایه ای گسترده بر تار و پود احساسم

گره های کور را یکی یکی باز می کند

و آنگاه بن بست ممتد فرو می ریزد

ومن

دوباره راهی برای رفتن می یابم ...