بن بست
وقتی به انتها می رسم
تنها می شوم
به ابتدا چرخی می زنم
و فریاد نهانی را
در سکوت اشیاء قسمت می کنم
من دیوار می شوم
و دیوار من
و آنگاه
نگاه پنجره را می فهمم
لبخند در را می بینم
و شکوه ی سقف را می شنوم
همه جا من می شود
ومن ، همه جا
وقتی تنها می شوم
حضوری لطیف
در رگهای وجودم جاری می شود
و سایه ای گسترده بر تار و پود احساسم
گره های کور را یکی یکی باز می کند
و آنگاه بن بست ممتد فرو می ریزد
ومن
دوباره راهی برای رفتن می یابم ...
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 16:39 توسط لیلا رضایی
|