ای آفتاب!
ای آفتاب !
دور شو
تحولی در من نیست
سبزینه هایم
در اشکهای دیروزت
پر پر شد
ریشه ای نیست
تا دوباره برویم
باغبانی نیست
تا فرایند مرا
دوباره زنده کند
بگذار
پیمان پاییز را
به بلوغ زمستان ببرم
بگذار
تا در کفن سپید بختی شوم
بمیرم
دور شو!
آزارم مده
هیاهوی انگشتانت
انجماد شیشه ایم را
ذوب می کند
آخرین نفسهای
این پیکره ی سرد
دوباره با حرارت نگاهت می جوشد
از من بگذر
این پوچ محکوم
دوباره به فلفسفه ی هیچت خواهد رسید
بگذار
دیگر تجربه ات نکنم
دور شو !
بگذار
تا مستحق موهبتی دیگر شوم ...
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 18:36 توسط لیلا رضایی
|