عهد

 

تو را در انتهای برف

 به خاک می سپارم

تو را در یاد کهنه ی تبدارم

به دریا خواهم ریخت

آخرین انتظار نزدیکت را

از یاد خواهم برد

و سنگفرش کوچه مان را

تا باران خواهم شست

تو حبابی می شوی

، نقره ای ،

همچون باور مشئوم افسانه ها

ومن با تولد گیاه

دوباره زاده می شوم

با قلم عهد می بندم

تا تو را دیگر بار

به ساقه اش پیوند نزنم

و افسار سرکش احساسم را

به افسون چشمان تو نسپارم

من

به تنفس خاکستری نوشتارم

سوگند می خورم

تا آخرین بازدم های

یادمان نیلوفرینت باشند

و تو اینک

به لذت کام خواب می روی

ومن

پرهایت را با تو خاک خواهم کرد

خرده مگیر

با تو هم عهد خواهم بست

، رویای سرد فراموش شده ،!

تا بعد تو

پرواز را به لانه اش باز برم ...