عهد
تو را در انتهای برف
به خاک می سپارم
تو را در یاد کهنه ی تبدارم
به دریا خواهم ریخت
آخرین انتظار نزدیکت را
از یاد خواهم برد
و سنگفرش کوچه مان را
تا باران خواهم شست
تو حبابی می شوی
، نقره ای ،
همچون باور مشئوم افسانه ها
ومن با تولد گیاه
دوباره زاده می شوم
با قلم عهد می بندم
تا تو را دیگر بار
به ساقه اش پیوند نزنم
و افسار سرکش احساسم را
به افسون چشمان تو نسپارم
من
به تنفس خاکستری نوشتارم
سوگند می خورم
تا آخرین بازدم های
یادمان نیلوفرینت باشند
و تو اینک
به لذت کام خواب می روی
ومن
پرهایت را با تو خاک خواهم کرد
خرده مگیر
با تو هم عهد خواهم بست
، رویای سرد فراموش شده ،!
تا بعد تو
پرواز را به لانه اش باز برم ...
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 18:51 توسط لیلا رضایی
|