قداست عشق
در شهری که ساختمانهای بیسکویتی رنگی داشت
و یخبندان لای درز پنجره گیر کرده بود ،
ندانسته ،
اصالت بایگانی شده ای را اثبات کردم ،
آنگاه که کمربندت به تخت پیچیده بود
و سوزی در استخوانهایم ریخت .
لرزش شقیقه ی متورم غرور
در حصار بوسه های هق هق تواضع
و من آنجا بودم
روی کاناپه ی شیری رنگ
، تنها ،
و شب غولپیکر از چاقوی زیر کوسن می ترسید !
و مردم در خیابانهای برفی
سنگهای رنگی به شب می زدند
و تو در فاصله ی سی دقیقه ای من
آغاز سالی بیگانه را به من تبریک گفتی !
و دو بهار ،
بی سفره ،
از عمر شناسنامه ی ما گذشت
و من هنوز آنجا بودم
پشت در ،
روزی که عشق در مغازه های شوکولاتی پیچید
و قلبهای بادکنکی در کوچه ها تعارف شد
قاصدی ،
گلدان ترک خورده ی روی میز را
پر از گلهای رنگ رنگ وحشی کرد
و انگشتان تو
، بی رحم ،
کنار آن دریاچه ی ممنوعه خراشید.
خاطره ها تقلایی بیهوده اند !
حقیقت ، این خط خوردگی ست
که در لباسشویی پاک نمی شود !
باور می کنی؟
ما قداست را جا گذاشتیم
در شهری که ساختمانهای بیسکویتی رنگی داشت .