(من )

پسر بودم ....

روی دیوار

پرنده

گرگ

مار....

روی درخت

شاخ های تاب ....

دروازه بان گلهای کوچه

هم لقمه ی سگان ولگرد

زخم گربه های بی نمک....

پدر خاله بازیها

راننده ی بی آیینه ی تخت

با دنده ی گوشت کوب ....

نان آور سه سانت موی خانه.....

 

امروز ....

دخترکی

گیس بلند....

پشت پنجره

هم دانه ی گنجشکان ترس....

شریک شرم کلاغها

آشنای زوزه های شب

نمک گیر زباله های دریده

کنار درخت ....

هم قیمت چرتکه های هرز

توی آیینه

پهلوی تخت....

روی میز

کنار زمین

همیشه آف ساید

از دنده ی چپ

روی دیوار

برجسته

تاریکی ِ

            یک زن .....

 

 آفرین مشقهایم ،

مال شما !

ریاضی چشمانم ،

صفر دیکته هایم را می شمرد !

-----------------------------------

(تسلیم)

زمان

در بلندای فریاد

ناشنوا

و او

میان دو خلاء

بازیچه ی فریب کائنات

 

نزدیک است

قاب شود

با طرحی تاریک

و دستهایم کوتاه

 

تسکین نمی شود

تزریق خرافه های ملس

در رگهای ابلهم

امشب به چشم میبینم

کرمهای زائیده ی تنم را

 

تناسخ یا رستاخیز

ضربان خاک را تجربه نمی کند

او پذیرفته است

یک عصر

تا فراموشی کافی ست !

 

 

نیمه ی تهی

 

و باز

انبوهی از پژواک شایدها

به وقتِ انعکاسِ ِ شور ِ پنهانی

به خواهش می نشیند

نیمه ی گنگ و تهی ام را

و من

خاموش می خیزم

دهانم  ، خشک

از التماسی داغ

که اندی ست

انجماد سینه ام را

شعله می سازد

و سوزی

اضطراب دیدگانم را

به بذر درهم  ِ ای کاشهایی سرد

می ریزد

" کجاست آن نیمه ی دیگر ؟ "

صدایی از ته سرداب

می پیچد

و من

چون تکه ای جامانده از دریا

به سویش

بسترم را چنگ می گیرم

نگاهی تلخ

به دنبالم

قماری شوم می ریزد

و کامی از عسل

آنسوی دیوار

عطر می پاشد

و من

سردرگم از این جام نوشیده

تلنگر می خورم

در آستانی مبهم و موذی

به شوق پنجه ای محکم

که شاید از پس دیوار

مرا افسانه می خواند !

 

 

سپید

تلخ می بینم

تار می نوشم

سیاه می نویسم و

سپید می شود!

........................................

غفلت

کشیدی مرا

همچون اولین پک

روی کاغذ

دود شدم آنگاه / که سرگرم حلقه ها بودی!

...........................................

فاتح

نزدیکتر نیا!

دور می خواهمت

همین که پریشان دوست نمی دارمت ها باشی

فتح شده ای !

 

 

روایت عینی

فرشتگانی  سیاه و کله درشت

سر می رسیدند

                          یک به یک

پچ پچ های مکث

به موازا می برد

          وقوع حادثه را

زمان در نفس آویخته بود 

                    او ، از نگاه آخر !

ناگهان دویدند بر پیکر گناه و 

                 رو سیاهش کردند !

وحشیانه می کشاندنش

                    روی پلی خطی

               همخوابه گان خدایش !

گشوده می شد دهان جهنم

                از مامورانی چند پا !

برزخیان هورا می کشیدند

- همه چیز مهیا -

- همه چیز مهیا -

فریاد زدم

سُک سُک

دستتان رو شد !

جامانده

گواهی

بر کف دمپایی !!!