غروب
یک پنجره
، باز ،
رو به فرسایش زمان
تکرار می شود
تابوتی
تنیده در همهمه ی سرخ انعقاد
بر دوش نقره ای مغرب
اوراق می شود
تراوش فریاد
افق را به خون می کشد
و او
، بی ثمر ،
در پنجره می خزد ،
گیاه می شود
مدفن ،
چون تراشه ی نیم سوخته ی ذغال
پیکرش را
قطره قطره می بلعد
خراش ناخنهایش
در سوزش چشمانم
بی رنگ می شود
افسوس!
محو می شود
و پنجره ، باز،
داغ از آخرین ضجه هایش
بی صدا
عزادار می شود
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر ۱۳۸۷ ساعت 18:57 توسط لیلا رضایی
|