ردّی کهنه
به چشمهایت سرایت کرده بود
آنچه فرو می دادی
به گمانم
در من نیز رخنه کرد
که ذوب شدی
موج دورگه ی لرزانی
هنوز
از این دیوارهای بازیگوش
منعکس می شود
" تا پیر ِ پیر شویم ،
کنار من خواهی ماند؟ "
ردّی کهنه به روی انگشتم
ریشخند می زند
" آری ، تا نفس دارم ! "
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۸۷ ساعت 14:45 توسط لیلا رضایی
|