نیمه ی تهی

 

و باز

انبوهی از پژواک شایدها

به وقتِ انعکاسِ ِ شور ِ پنهانی

به خواهش می نشیند

نیمه ی گنگ و تهی ام را

و من

خاموش می خیزم

دهانم  ، خشک

از التماسی داغ

که اندی ست

انجماد سینه ام را

شعله می سازد

و سوزی

اضطراب دیدگانم را

به بذر درهم  ِ ای کاشهایی سرد

می ریزد

" کجاست آن نیمه ی دیگر ؟ "

صدایی از ته سرداب

می پیچد

و من

چون تکه ای جامانده از دریا

به سویش

بسترم را چنگ می گیرم

نگاهی تلخ

به دنبالم

قماری شوم می ریزد

و کامی از عسل

آنسوی دیوار

عطر می پاشد

و من

سردرگم از این جام نوشیده

تلنگر می خورم

در آستانی مبهم و موذی

به شوق پنجه ای محکم

که شاید از پس دیوار

مرا افسانه می خواند !