روایت عینی
فرشتگانی سیاه و کله درشت
سر می رسیدند
یک به یک
پچ پچ های مکث
به موازا می برد
وقوع حادثه را
زمان در نفس آویخته بود
او ، از نگاه آخر !
ناگهان دویدند بر پیکر گناه و
رو سیاهش کردند !
وحشیانه می کشاندنش
روی پلی خطی
همخوابه گان خدایش !
گشوده می شد دهان جهنم
از مامورانی چند پا !
برزخیان هورا می کشیدند
- همه چیز مهیا -
- همه چیز مهیا -
فریاد زدم
سُک سُک
دستتان رو شد !
جامانده
گواهی
بر کف دمپایی !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان ۱۳۸۷ ساعت 14:45 توسط لیلا رضایی
|