همچنان که لم داده بودی به تن ام
آب تو را از تن ام کند ،
مثل پیراهنی که برای تجاوز می درند
دست و پا می زدم روی تخت
نباید بیدار می شدم
این کابوس ِ بی خبر
از اتفاقی خبر دارد
که دل م سیر و سرکه می جوشد
نکند رودخانه وعده ی ماهی داده باشد وُ
فراموش کرده باشی دریا
غریبه ها را پس می زند
نکند تشخیص ِ آن تازه کار
درست بوده وُ آخرِ کار
حتی مسیر خانه را از یاد می بری ،
سکه های توی جیب ات را ،
چشم های سنجدی ات
توی آینه ،
خنده های سیب
پای سمنو
و آرزوهایی که برای من کاشته ای .
بلند شو
صد سال به از این سال ، نزدیک است
و من گره نمی زنم
سبزه ای را که پدر
خریده باشد .
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 1:51 توسط لیلا رضایی
|