همچنان که لم داده بودی به تن ام

آب تو را از تن ام کند ،

مثل پیراهنی که برای تجاوز می درند

دست و پا می زدم روی تخت

نباید بیدار می شدم

این کابوس ِ بی خبر

از اتفاقی خبر دارد

که دل م سیر و سرکه می جوشد

نکند رودخانه وعده ی ماهی داده باشد وُ

فراموش کرده باشی دریا

غریبه ها را پس می زند

نکند تشخیص ِ آن تازه کار

درست بوده وُ آخرِ کار

حتی مسیر خانه را از یاد می بری ،

سکه های توی جیب ات را ،

چشم های سنجدی ات

توی آینه ،

خنده های سیب

پای سمنو

و آرزوهایی که برای من کاشته ای .

بلند شو

صد سال به از این سال ، نزدیک است

و من گره نمی زنم

سبزه ای را که پدر

خریده باشد .