نمی گذرد این / نیز

درمان نمی کند زمان

وقتی خودش

یک پا شیزوفرنی ست 

امروز طور دیگری

فردا همان طور ، طور دیگر

پنجره را باز می کنی

به جای گنجشک روی سیم برق

خشک ات می زند به ساختمان بلندی که

آسمان  دودی ِ این شهر از تو/ گرفته

پرده را می کشی

تو می مانی ُ چند دیوار ُ ساعتی که با عقربه های دیوانه

هر روز

تمام مساحت تیمارستان را اینچ اینچ

خوشحالی

از اتفاقی که تو را از تو جدا کرده

غمگینی

وقتی خودت را نمی شناسی دیگر

هر چقدر هم بزنی به این درُ آن در

حل نمی شود املاح ِ چای تلخ ُ شیرین ات  

سنگ می شوی با مرور

و این خودِ درمان است