تبليغاتX
وقتی چشمانت رامی بندی،نگاهم تنها می ماند

شعرهای نیمه شبانه

 

(۱)

من

این همه آبی و صاف

می دیدم ات

وگرنه دریا

مرداب بزرگ تری ست

 

(۲)

هر وقت

روی عکسی که لبخند مصنوعی داشت ،

دست می کشم

می گویی سیب !

و من

دندان هایم را نشان ات می دهم

تو

یکی

یکی

انگشت ات را پایین می آوری

و من

جا می مانم

در روزهایی

که مثل برق گذشت !

 

+ تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:6 نويسنده لیلا رضایی (لی لی) |

 

باید بدوم

تا از ثانیه هایی

که خط خطی ام می کنند ،

رد شوم

آنقدر شلوغ

که برای نداشتن وقت

خالی ببندم

یادم برود

این چندمین بار است

پشت در

قال مرا می زنی؟

و کلید

قال ماجرا را !

 

راستی ! فردا چند شنبه بود

که اینهمه فرق می کردی؟

-فردا ، شنبه نداشت

و تو کرکره ها را

به پاهای من بستی

تا سایبان کُرکُری هایت باشم

 

گفته بودم

قید کاری نداری را بزن

فعلن

دیگر کاری نیست

باید عادت کنی

به کج شدن خیابان

وقتی راست راست

توی چشم ات راه می روم

شماره ها

هر چه پس و پیش بدوند

به صدایم نمی رسی

و کوچه

همیشه

پیچ اریبی دارد

برای پوچ شدن

 

+ تاريخ شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:10 نويسنده لیلا رضایی (لی لی) |