|
شعرهای نیمه شبانه
|
کسی که در این سطرها محاکمه می شود
دندانهایش را هرچه پنهان کند ،
دو نقطه ی سرخ مرده روی گردن مرد
ضمیمه ی این شعر است
آستین های سفید برعکس
گواهی می دهند
مشت های مرد همیشه گره خورده بود
تخت
روی کمرش کمربند می کشد
اتاق دستپاچه می شود
و او
تمساح چشمش را
به مرداب دامنش قسم می دهد ؛
خنده های مست مردانه
از گوشهای او نیست که تا کودکی مرد نعره می کشند
بیست و یک گرم چرک زیر ناخن هاش ،
دلیل هیچ چیز نیست !
دُز های سنگین پرونده قضاوت خواهند کرد
جسد زنده روی شعر تحلیل خواهد شد
و بهشت قول می دهد
دیگر به پای هر زنی ننشیند
(لیلا رضایی)
................................................................
باز آفرینی شعر توسط آقای رضا افشاری
در آغوشت توبه میکند تا دستهایت را نگیرد !
زنی که در هر سطر شعرت محاکمه میشود
تبعیدی مرد ترین جغرافیای کلام
هبوط ، حنجره توست
سیب گلویت را به دندان می گیرد
زن به ضمیمه ی یک عریانی
(روزی که از شوق همخوابگی پیراهنت را برعکس پوشیدی
تا تمام شکافهای روحش گواهی پاکی ات شوند ! )
سینه بندی خیس بر پیشانی تخت های دو نفره
قطبی ترین ارگاسم
در کمر / بند ، استوایی ِ دستانی حریص
خطر نعره مرد
دامنه برفی ران های زن
چند گرم چرک زیر ناخن برای روز مبادا !
و بهشت قول خواهد داد
دیگر زیر پای هیچ زنی ننشیند
(رضا افشاری)
پ ن : آقای رضا افشاری به پیشنهاد من شعرم را باز آفرینی کردند و من با اجازه ی ایشان ، این بازآفرینی را در وبلاگ به نمایش گذاشتم ، باشد که در این گفتگوی بین متنها راهی برای به تعالی رسیدن باز شود.
آدرس وبلاگ آقای رضا افشاری
نقد : آقای کیوان اصلاح پذیر
برای فهم تاثیری که شعر مبنا بر شعر دوم گذاشته است ابتدا به تحلیل شعر مبنا می پردازم .
شعر با محاکمه شروع میشود . محاکمه خارج از شعر است . شاعر در خارج از شعر درگیر محاکمه ای است . نشانی ها در شعر پیداست :
زنی گردن شوهرش را گاز گرفته است و مردی زنش را با مشت و کمربند درهم کوبیده است البته پس از این کتک کاری خانوداگی ، مرد اشک ها ریخته بر دامن زن و ابراز ندامت ( که البته این ربطی به محاکمه ندارد ) . اما آیا شاعر توانسته است این حادثه را – که در مقیاس خانوادگی حادثه ای معمولی تلقی میشود – به شعر تبدیل کند . ببینیم و تعریف کنیم .
شاعر متهم و شعر پرونده ست . اما خواننده قاضی نیست . متهم در عین حال وکیل و دادستان نیز هست . شاکی مردی است متظاهر – اشک تمساح – و کثیف – بیست و یک گرم چرک زیر ناخن هایش – و احتمالا قمارباز – بیست ویک نام یک بازی قمارخانه ای است – و عیاش – خنده های مستانه و کودکانه –
متهم اما در باره خود چیزی نمیگوید تا قاضی قضاوت کند . او از طریق پرداختن به شاکی خود را تبرئه میکند . به همین دلیل این شعر دقیقا از زاویه دانای کل نوشته شده است . بنظر میرسد شاعر نتوانسته بصورت ارگانیک این محاکمه را به شعر تبدیل کند . قدرت حادثه در جلد کلمات نرفته است و بر آن ها حکومت میکند .
اما صنایع و ظرایف این شعر :
دو نقطه سرخ مرده روی گردن مرد ، دقیقا ما را به اسطوره ی دراکولا میبرد . آیا مرد کشته شده است ؟ بنا بر اسطوره مرد پس از نوشیده شدن خونش توسط متهم باید به برده ی روحی او و خون آشام دیگری تبدیل شده باشد . اما در باقیمانده شعر نشانه ای از این دراکولا نمی بینیم . پس این را به حساب یک مشابهت شکلی با اسطوره میگذاریم و در شعر پیش می رویم . اگر مرد مرده باشد هم باز اثری در شعر نمی بینیم . بازهم این کلمه " مرده " را از قتل بازمی گیریم و به حساب خود زخم میگذاریم . پس با دو زخم کهنه بر گلو روبرو هستیم . اما مشکل حل نمیشود . کهنگی زخم ها هم هیچ نقش و اثری در شعر ندارند و اگر نباشند اتفاقی برای شعر نمی افتد . پس این دو نقطه سرخ مرده را به حساب دو نقطه سرخ مرده میگذاریم بدون هیچگونه تفسیر شعری .
آستین های سفید چرا به مشت های گره خورده گواهی میدهند . این تصویر نیز مابه ازای اساطیری یا تصویری ندارد . در ذهن من رابطه ای بین سفیدی آستین ها و مشت های گره کرده وجود ندارد . پس این تصویر را اینطور می فهمیم که آستین های سفید و موقر و ظاهر به صلاح ، شاهدان ساکت مشت هایی بوده اند که از آن ها بیرون زده اند . نوعی تضاد بین آراستگی و وحشیگری . این یک تصویر نو و بی سابقه است . بین تمساح و مرداب البته رابطه هست . جای زندگی و کمین تمساح ، مرداب است . حالا به اشک و دامن می رسیم . تشبیه دامن به مرداب بسیار غریب است . مرداب همانگونه که از اسمش برمی آِید آب راکدی است که نوعی بن بست را تداعی میکند . بن بستی پلشت . آیا تمساح دامن را به مرداب خود تبدیل کرده است ؟ چون دانای کل همان متهم است بنابراین باید تمساح را باعث و بانی مرداب شدن دامن زن بدانیم زیرا اشک تمساح کارکردی منفی دارد . اما رابطه ی قسم با اشک خوش به دل نمی نشیند و اگر به تدقیق آن بنشینیم صعنت شعری در آن نمی بینیم. به نفع متهم است که نگوییم زلالی و شوری اشک ، دریا را به خاطر می آورد و از مرداب کدر و بی مزه بالاتر است !
چرک های زیر ناخن ها دلیل هیچ چیز شعری نیست . ناخن هایی بلند و کثیف که میتوانستند در سطر آستین های سفید و مشت های گره کرده بیایند و کلی فضا سازی کنند . و قول بهشت نیز بسیار ساده است . متهم از زنان میخواهد که اگر از چنین مردانی بچه دار شوند دیگر بهشتی در زندگی نخواهد بود . پس عطای بهشت موعود زیر پا را به لقای جهنم زندگی مشترک ببخشند .
بنظر می رسد شاعر زیر فشار یک حادثه بزرگ شعر نوشته است . حادثه های بزرگ می توانند شعر ساز شوند به شرط آن که زمان ازآن ها بگذرد و رسوب و درد ( با ضمه بخوانید ) شان بر صفحه ها جاری شود . شاعر عجله کرده است . اما تلفیق شعر با محاکمه و به قضاوت خواندن خوانشگران کار زیبایی است . شعر را متوسط ارزیابی میکنم .
اما شعر دوم . باید بگویم این شعر ضعف های شعر مبنا را پوشانده است . دلیل اش شاید این باشد که شاعر دوم تحت تاثیر خود حادثه نیست تحت تاثیر شعر است . این شعر همان شعر اول است که به لایه های زیرین هبوط کرده است . این شعر با استفاده از تصویری که شاعر اول از مرد ارائه کرده مدل زندگی را ساخته است . اما بسیار عمیق تر . در شعر مبنا به رابطه ی جسمانی بصورتی پوشیده برخورد کرده است ( دامن مرداب ) اما شاعر دوم به این نکته پرداخته که بدون یک عشق و یا بهتر بگوییم با حضور تنفر ، رابطه جسمانی به یک امر پلشت تقلیل می یابد . تضاد بین برف و چرک ، بین حریص و خطر نعره با همخوابگی قطبی ترین دونفره ، بخوبی این رابطه جسمانی از عشق تا نفرت پی گرفته است . شعر با عشق و رابطه ی جسمانی عاشقانه شروع میشود و به رابطه ی جسمانی نفرت که حالت تجاوز را به خود میگیرد ختم میشود . شگرد حیرت انگیر " برف " که از جسم وام گرفته شده اما نشانه ی پاکی عشق است ، فوق العاده زیباست .
اگر بخواهیم به ارتباط این دو شعر بپردازیم متوجه میشویم که کارهنرمندانه ی دو نفره ی صورت گرفته است . یکی تحت تاثیر آنی حادثه با قدرت اما بدون لایه های تودرتو و دیگری تحت تاثیر بازتاب حادثه و در لایه های عمیق تر .
حرف خود را در کامنت اولم پس می گیرم و به این نتیجه می رسم که میشود از یک شعر شعر دیگری ساخت که حتی بزرگتر و عمیق تر از شعر اول باشد .
شاید آفتابگردان
آفتاب نپرستد
اما
رنگ عوض نمی کند
(۲)
دانه های تسبیح
کانال های خارجی را دور می زنند
شعله ی اجاق
قبل از قنوت کم می شود
من اما
شعر می کشم
رو به قبله
(۳)
می ترسم از وحی منزلی
که گلوی مرا
برای فتوای شما حلال می کند
پ ن : من دوست دارم سطر ششم شعر دوم را "شعر می کُشم" بخوانم اما شما می توانید با کسره هم بخوانید.
زبان بازی می کند دریا
لای کوچه ای که دهانش باز
و ساحلی که وا می رود زیر پایی که می دهم
گوش ماهی ها کر
چشم شان کور
از لب گذشته ایم و به مرز ممنوعه رسیده ..... نرسیده
سوت سوت سوت ....
روسیاهِ آفتابی می شوم
ولو روی شن
به زبان تلخ قهوه ای چرب
از پشت چشمی دو رنگ نگاهی هیز
و صدایی که رفته رفته پوست می کند از تنم
دم دریا گرم
آفتابش بر جا
پرچم سیاه چه رقصی گرفته روی پا