X
تبلیغات
وقتی چشمانت رامی بندی،نگاهم تنها می ماند

شعرهای نیمه شبانه


دست ام روی شانه اش 

از پله که می افتادم 

ساک ام توی دست اش 

از شانه که افتاده بودم 

( با من سوار شده بود 

با من پیاده)


وقتی کلمه در جیب ام ته کشید 

و ترس به زبان دیگری برم داشت 

در برم داشت 

( با من چای نوشیده بود 

با من شعر )


همان که رد پای مرا 

پیش پای خودش تایید می کند 


+ تاريخ چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 0:9 نويسنده لیلا رضایی |



همچنان که لم داده بودی به تن ام

آب تو را از تن ام کند ،

مثل پیراهنی که برای تجاوز می درند

دست و پا می زدم روی تخت

نباید بیدار می شدم

این کابوس ِ بی خبر

از اتفاقی خبر دارد

که دل م سیر و سرکه می جوشد

نکند رودخانه وعده ی ماهی داده باشد وُ

فراموش کرده باشی دریا

غریبه ها را پس می زند

نکند تشخیص ِ آن تازه کار

درست بوده وُ آخرِ کار

حتی مسیر خانه را از یاد می بری ،

سکه های توی جیب ات را ،

چشم های سنجدی ات

توی آینه ،

خنده های سیب

پای سمنو

و آرزوهایی که برای من کاشته ای .

بلند شو

صد سال به از این سال ، نزدیک است

و من گره نمی زنم

سبزه ای را که پدر

خریده باشد .


+ تاريخ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 1:51 نويسنده لیلا رضایی |


نمی گذرد این / نیز

درمان نمی کند زمان

وقتی خودش

یک پا شیزوفرنی ست 

امروز طور دیگری

فردا همان طور ، طور دیگر

پنجره را باز می کنی

به جای گنجشک روی سیم برق

خشک ات می زند به ساختمان بلندی که

آسمان  دودی ِ این شهر از تو/ گرفته

پرده را می کشی

تو می مانی ُ چند دیوار ُ ساعتی که با عقربه های دیوانه

هر روز

تمام مساحت تیمارستان را اینچ اینچ

خوشحالی

از اتفاقی که تو را از تو جدا کرده

غمگینی

وقتی خودت را نمی شناسی دیگر

هر چقدر هم بزنی به این درُ آن در

حل نمی شود املاح ِ چای تلخ ُ شیرین ات  

سنگ می شوی با مرور

و این خودِ درمان است

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 17:12 نويسنده لیلا رضایی |

 

مادر

زیپ ساک را بست

پدر ، دکمه های اش را

لیوانی چای

صبح را آرام آرام گرم می کند

قرص ها ،دل شان را

بوق تاکسی

موزیک مناسبی برای این متن نیست

وقتی همه چیز

برای غمگین شدن مهیاست .

 

+ تاريخ سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 10:18 نويسنده لیلا رضایی |

 

نمی دانم

دنیای مان فرق می کرد

یا زیادی شبیه ایم

که رابطه در نطفه ، نقطه چین

 

تو را ...

چه عرض کنم !

اما من

روی حرف هایی که می زنم ،

حرف نمی زنم .

حالا این اتاق ، این تیک تاک ، این شب لعنتی

کانال های مزخرف تلویزیون

که تا قبل ِ تو شیش و هشت بود ُ

بعد ِ تو هشل هفت مان کرده

بدجور

فکر کنند خمی به ابروی این زن کشیده اند

 

برای من

نهایت اینکه

کمبود عاشقانه در شعرها را تلافی کنم

و دست از سر دردسرهای زن بردارم

برای تو ...

چه عرض کنم !

نشد ندارد این نقطه چین

روی حرف هایی که می زنی

حرف نمی زند زن

 

+ تاريخ چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 14:23 نويسنده لیلا رضایی |

 

از رد شدن کنار ِ

کارگران می ترسم

از ایستادن کنار ِ

کارفرمایان .

سلام ِ گرگ طعم گوسفند دارد

و من

که تحصیلات عالیه

فقط

پوستین ام را کلفت تر کرده

هنوز می ترسم از

رد شدن کنار کارگران

ایستادن کنار کارفرمایان .

کوچه

هرچه ناجوانمردانه

اخوان باشد ،

راه ثالثی ندارم

رد شدن

یا

ایستادن .

کنار را بردارم از میان

باز هم

درد دارد کار

برای زن بودن

پدر می گفت .

و قولنج های اش را

که مادر می کشید

با کف دست

اشاره می کرد :

صاف باشی مثل این

ساده

راه  راه ِ خطرناکی ست

شیر باش توی کوچه ها

روباه

توی اتاق رئیس

و من که قطعن قرن های خیلی دور

لاک پشت کوچکی بودم

با هر اشاره ی آگاهی از ترس

فرو می روم در ناخودآگاه م

دنیا گاهی

بازتر

از این کوچه نیست

بسته تر

از آن اتاق

و من از باز و بسته می ترسم

چرا که راه ثالثی ندارم

رد شدن از آن باز

ایستادن

در این بسته

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 9:2 نويسنده لیلا رضایی |

 

من

با ناخن هام

از ریشه فکر می کنم

با دندان قروچه های لب م

انتقام می گیرم

و با سیگار

گلوی دشمنان م را

حسابی می سوزانم

هی تو ! که فکر می کنی ، کسی هستی

باش و ببین چگونه حرف های مفت ت را

 با همین جارو برقی

جمع می کنم ،

جول و پلاس ت را

توی لباس شویی

 و چروک پرت ت می کنم روی تخت

تا هی اتو بکشی

کلمات خیس نخورده ات را

ببین !

چه سوزی دارد ، کف شوی "من"

روی سنگ کبره بسته ات

ببین !

چه جلز ولز می پرد

چشم هات توی جا اسپندی !

به جیغ می کشم زبان ت را

روی شیشه ها

با همین روزنامه های خیس

کمتر به پای من بپیچ  ،

وقتی نمی توانم کاردهای آشپزخانه را

از چاقوهای میوه خوری تشخیص بدهم

هی غر نزن توی سرم

وقتی کنترل این واشر لعنتی در رفته از دست م

و آب آشپزخانه ام را گرفته

با همین دستمال ها

چنان می چلانم ت توی تشت

و می ریزم ت قعر چاه

تا فکر نکنی هستی

اینجا فقط من م

با خانه ای صبور

که هر روز خرده های اعصاب م را

جا می دهد یک کجای دل ش

و درست زمانی که

نه ناخن هست

نه پوستی بر لب

و نه ته سیگاری

خودش را می اندازد وسط

تا به جان ش بی افتم

 

+ تاريخ سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 9:18 نويسنده لیلا رضایی |

 

چند تکه ابر

چند پرستو

در آسمان آبی

و خورشیدی

لای هفت ِ کوه

و جاده

 که درست

از در ِ آن خانه ی همیشه دو پنجره

راه می افتاد

تا از کنار رودخانه با ماهی های قرمز

به انتهای ورق برسند

 

کسی

نقاشی های ما را جدی نگرفت

حتی خودمان نفهمیدیم

کی

آدمک ها به صفحه راه پیدا کردند ،

خانه را دودکش گرفت ،

ابرها سیاه شدند ،

و چند چرخ ها از هر طرف

رنگ ها را له کردند

 

دست مان لرزید

تا دود

واقعی تر کبود کند

آسمان پشت بام را

مداد ها چپ و راست زدند

تا ابرها

طبیعی تر

صفحه را خیس کنند

آدمک ها را اما

راحت کشیدیم ؛

یک خط

چهار نیم خط

و دایره ای به بزرگیِ

صفرِ بیست مان

 وسط جاده ای

که اگر نبود ،

چرخ نبود

خانه نبود

جیغ سرخ پرنده

لای سنگ ...

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 11:55 نويسنده لیلا رضایی |