شعرهای نیمه شبانه

 

زنان قوی هیچ گاه در راهروها گریه نمی کنند

آنها فقط کمی

کمی در آزمایشگاه

برای نامه ی نخ نمای قاضی

سوزن را بهانه می کنند 

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 1:52 نويسنده لیلا رضایی |

 


پله ی اول دست ام را گرفته ای 


پله ی دوم دست ات را فشرده ام 


پله ی سوم لبخند می زنی 


پله ی چهارم 


روی لبخند تو چیزی نوشته ام 


پله ی پنجم 


بلند بلند نوشته را می خوانی 


.
در این پله به دوست داشتن م پی می بری


درست مثل من در پله ی بعد
.
.
.
این پله ها روی زمین نیستیم ما
.
.
.
هنوز هم نیستیم


.
حداقل من که حالا از آغوش تو گرم تر جایی نمی خواهم

 

دوست داشتن تو


تمام سربالایی های این شهر را پله کرده است 


خیابان خیابان کنار منی 


کوچه کوچه عاشق


و فقط رهگذران این قسمت از شهر اجازه ی دیدن ت را دارند


غریبه نیستند 


بعضی شب ها از پنجره ی اتاق


دوتایی های شان 


روی همین نیمکت که حالا نشسته ایم ، 


وِلو


این ها می دانند 


لبخندی که اشک می مکد ،


تا کجا تشنه است


این ها 


به رویاها دست یافته اند 


درست مثل آن هواپیما 


که قرار است چند ماه دیگر 


هوای تو را از سرم دور کند


آنقدر دوووور


که هر وقت به تو فکر کنم 


خواب باشی 


و دیگر بارانی ات هیچ کجای شهر 


به داد ِ ابری ام نرسد

 

دوست داشتن تو


که تمام سربالایی های این شهر را پله کرده است ،


محال تر از همیشه 


به رویاها بر می گردد


و این 


تنها چیزی ست که من


همیشه از داشتن اش غمگین ام

+ تاريخ پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 20:36 نويسنده لیلا رضایی |

 

پرنده نیست ،


هر چیز که به پنجره می کوبد 


پنجره نیست ،


هر هوهویی که به در می پیچد 


همیشه ابر نیست

 

که یک شهر گریه می کند

 

به چشم های توی شیشه زل بزن ،


پرده را کنار


هیاهوی لای حنجره را بریز روی شهر


پرنده وار ببال

 

تو تنها نیستی 


مثل تنهایی که هیچ وقت تنها نیست

 

+ تاريخ پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 20:11 نويسنده لیلا رضایی |

 

دو دست داری اما کم است 


می دانم 


یک روز می آیی 


و دست های ام رابا خودت می بری

 
این را من نمی گویم 


دست ِکم


تمام کتاب ها 


صفحه ی آخری دارند

 

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 21:13 نويسنده لیلا رضایی |


دست ام روی شانه اش 

از پله که می افتادم 

ساک ام توی دست اش 

از شانه که افتاده بودم 

( با من سوار شده بود 

با من پیاده)


وقتی کلمه در جیب ام ته کشید 

و ترس به زبان دیگری برم داشت 

در برم داشت 

( با من چای نوشیده بود 

با من شعر )


همان که رد پای مرا 

پیش پای خودش تایید می کند 


+ تاريخ چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 0:9 نويسنده لیلا رضایی |



همچنان که لم داده بودی به تن ام

آب تو را از تن ام کند ،

مثل پیراهنی که برای تجاوز می درند

دست و پا می زدم روی تخت

نباید بیدار می شدم

این کابوس ِ بی خبر

از اتفاقی خبر دارد

که دل م سیر و سرکه می جوشد

نکند رودخانه وعده ی ماهی داده باشد وُ

فراموش کرده باشی دریا

غریبه ها را پس می زند

نکند تشخیص ِ آن تازه کار

درست بوده وُ آخرِ کار

حتی مسیر خانه را از یاد می بری ،

سکه های توی جیب ات را ،

چشم های سنجدی ات

توی آینه ،

خنده های سیب

پای سمنو

و آرزوهایی که برای من کاشته ای .

بلند شو

صد سال به از این سال ، نزدیک است

و من گره نمی زنم

سبزه ای را که پدر

خریده باشد .


+ تاريخ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 1:51 نويسنده لیلا رضایی |


نمی گذرد این / نیز

درمان نمی کند زمان

وقتی خودش

یک پا شیزوفرنی ست 

امروز طور دیگری

فردا همان طور ، طور دیگر

پنجره را باز می کنی

به جای گنجشک روی سیم برق

خشک ات می زند به ساختمان بلندی که

آسمان  دودی ِ این شهر از تو/ گرفته

پرده را می کشی

تو می مانی ُ چند دیوار ُ ساعتی که با عقربه های دیوانه

هر روز

تمام مساحت تیمارستان را اینچ اینچ

خوشحالی

از اتفاقی که تو را از تو جدا کرده

غمگینی

وقتی خودت را نمی شناسی دیگر

هر چقدر هم بزنی به این درُ آن در

حل نمی شود املاح ِ چای تلخ ُ شیرین ات  

سنگ می شوی با مرور

و این خودِ درمان است

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 17:12 نويسنده لیلا رضایی |

 

مادر

زیپ ساک را بست

پدر ، دکمه های اش را

لیوانی چای

صبح را آرام آرام گرم می کند

قرص ها ،دل شان را

بوق تاکسی

موزیک مناسبی برای این متن نیست

وقتی همه چیز

برای غمگین شدن مهیاست .

 

+ تاريخ سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 10:18 نويسنده لیلا رضایی |